محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى
1201
قرابادين كبير ( مجمع الجوامع وذخائر التراكيب ) ( فارسى )
دو درهم آن كشنده باحتباس بول و انتفاخ شكم و پيچش عظيم و ضيق النفس [ دستور صنعت مرداسنگ ] دستور صنعت مرداسنك آنست كه سرب را بكدازند و سرنج يا اسرب سوخته بخورد آن دهند تا هر دو خوب ممزوج شوند پس در ظرفى كرده در سركه اندازند و هرچه خوب سوخته و ممتزج بان شده باشد جدا شده باشد جدا سازند و با جو و آب طبخ دهند به حدى كه جو مهرا و منشق كردد پس از جو جدا كرده با هموزن آن نمك بسايند و در آب بخيسانند و هر روز برهم زنند و هر سه روز تغيير آب دهند تا چهار روز كه خوب صاف شود و اجزاى خام در آن نماند پس شسته استعمال نمايند و چون آن را سفيد كنند مرتك نامند بفتح و كسر ميم و تا و سكون و راى مهمله و كاف مشدده بايد كه آن را در پشم سفيدى پيچيده باب باقلا بجوشانند و بعد مهرا شدن باقلا و سياه شدن پشم تجديد نمايند تا آنكه سفيد كردد و اين مستعمل اطبّا است در اطليهء قاطعه رائحهء كريههء زير بغل و ساير اعضا و منع عرق و افعال ديكر و در ذرورات و غيرها است دستور غسل آن هر قدر كه خواهند نرم بكوبند با نيم وزن آن نمك و آب بران ريزند آن مقدار كه چهار انگشت بر بالاى آن آيد و هر روز سه و چهار دفعه با چوب برهم زنند و هر هفتهء يك مرتبه آب را تبديل نمايند تا چهل روز و همان قسم هر روز برهم ميزده باشند پس خشك نموده نرم سوده عند الحاجت استعمال نمايند [ حب مرداسنج جهة اتشك ] حب مرداسنج جهة اتشك در حرف الحاء در حبوب ذكر يافت [ مرهم مرداسنج ] مرهم مرداسنج جهت سحج و ريش اعضا و قروح شهديه و قروح قضيب و زخم نوره و سوختن از آتش و آب كرم صنعت آن بكيرند پنج درم مرداسنج را و با سركه مكرر سائيده شسته با چهل مثقال روغن كاو كه يكصد و يك مرتبه از آب شسته باشند ممزوج نموده استعمال نمايند و اكر از براى سوختكى و زخم حادث از نوره يك عدد سفيدهء تخم مرغ بان ممزوج نمايند اولى است و اكثر نسخ مراهم مرداسنك در مراهم ان شاء اللّه تعالى خواهد آمد [ مروخ ] فصل در ذكر نسخ مروخات بدانكه مروخ و تمريخ ادويهء روغندار را نامند از قبيل قيروطيات و غيرها كه براى نرمى و ملايمت بر اعضا مانند صدر و غيره مالند مروخى كه تسهيل نفث و تليين صدر نمايد و سرفهء خشك و سل را نافع بود صنعت آن موم زرد سه درم روغن خيرى سى درم ميعه پنج درم پيه بط نه درم باهم كداخته بر سينه بمالند [ مروخ ديگر سينه را نرم كند و بر نفث يارى دهد ] مروخ ديكر سينه را نرم كند و بر نفث يارى دهد و سرفه و ضيق النفس را خواه از يبوست باشد و خواه از مادهء غليظ نفع دهد صنعت آن پيه كردهء بز موم زرد از هريك هفت درم روغن بادام يا روغن تخم كدو و يا كنجد و يا زيت هركدام كه مناسب باشد چهل درم اكر ترطيب و تبريد زياده مطلوب باشد شير الاغ يا شير دختر يا بز اضافه نموده با شيرهء برك خرفهء تازه و امثال اينها و تمريخ نمايند مروخ ديكر جهة التهاب سينه و تبهاى محرقه و ذات الصدور اورام ملتهبه نافع صنعت آن موم سفيد پنج مثقال روغن كل سى مثقال درهم بكدازند و با آب خيار و كدو و برك خرفه نيكو بمالند و تمريخ نمايند و هرگاه ترطيب زياده مطلوب باشد بجاى روغن كل روغن كدو نمايند و تسقيه باب برك بيد و برك خبازى دهند و چون رنك اين سبز مىباشد آن را قيروطى اخضر مينامند [ مرهم ] فصل در بيان آنكه مراهم از چه قسم ادويه مركّبند و چكونكى انها بدانكه مرهم از تراكيب اطبّاى سلف است و بعضى كفته كه تركيبى بران سبقت ندارد سواى معاجين و فرقهء را عقيده آنست كه مخترع آن ابقراط است وقتى راى آن بر آن قرار كرفت كه ناچار است در اندمال جراحت از قطع لحم بدوائى كه قاطع باشد مانند زنكار و بالبداهه [ دواى اكال ] دواى اكال قاطع لحم است و فاسد كردانندهء عضو پس استعمال كردد دواى اكال قاطع لحم ميت فاسد را يا دواى مغرى از براى دفع ضرر آن و اول چيزى كه اختيار كرد از براى تغريهء آن موم بود پس بعد از آن اطبا توسيع كردند در آن به داخل كردن ادهان و صموغ بران و بايد دانست كه دواى چند نرم سائيده كه با موم روغن جمع اورند و مداواى قروح و جراحات و بعضى اورام بدان كنند آن را مرهم كويند و اين ادويه با منقيات لحمند و با ملحمات و منزقات و با مدملات و خواتم و يا ادويهء اكاله و منقيات لحم و منضجات و محللات و ملينات و غير اينها [ دواى منبت لحم ] اما دواى منبت لحم آنست كه در جراحات و قروح كوشت بروياند و خونى كه در موضع جراحت باشد جزو عضو كرداند و نشان وى آنست كه تعديد مزاج و قوام آن خون كندنا آن خون منعقد كردد و كوشت كردد و اين فعل از دوائى حاصل شود كه با وى تجفيفى باشد بىلذع و سوزش با اندك جلائى مثل مرداسنك و دمالاخوين و سفيداب قلعى و زردچوبه و كلنار و اقليمياى فضه و زراوند و ايرسا و كندر و صبر و توتيا و كرسنه و انزروت زفت يابس و مانند اينها [ دواى ملحم ] و امّا دواى ملحم آنست كه سبب تجفيف و تلطيف و تعديل خود مزاج عضو و خونى را كه وارد جراحت مىشود و نوع قوام چسبندكى و استحاله و انعقاد بلحم صالح بخشد كه جزو عضو كردد تا جراحت زود باصلاح آيد و اين فعل از دوائى حاصل مىشود كه با وى لزوجت و غرويت و چسبندكى باشد تا خون مذكور را اين نوع قوام و چسبندكى باشد تا خون مذكور اين نوع قوام و چسبندكى تواند داد مثل انزروت و صمغ عربى و سماق و سندروس و كاغذ سوخته و كندر و راتينج و مصطكى و مرقشيشا و دمالاخوين و مقل و قنه و اشق و علك البطم و جاوشير و صبر و مرمكى و مانند اينها و اين را منبت اللّحم نيز نامند [ دواى مدمل ] و اما دواى مدمل آنست كه رطوبتى كه در ما بين لبهاى جراحت واقع شود در آن رطوبت لزوجت و غرويت و چسبندكى احداث كند تا باعث التصاق و صلابت لبهاى جراحت شود و اين فعل از دوائى صورت مىبندد كه تجفيفى باعتدال داشته باشد تا تكثيف رطوبة مذكور كند و قوام مطلوب حاصل شود مانند سرمه و اقاقيا و بسد و مغره و شنجرف و دمالاخوين و صبر و توبال و نحاس و امثال اينها [ دواى خاتم ] و اما دواى خاتم آنست كه در سطح ظاهر جراحت خشكى احداث كند تا بسبب آن خشكى از افات محفوظ باشد تا آنكه جلد طبيعى برويد و اين فعل از دوائى حاصل ميكردد كه تجفيف وى زياده از دواى مدمل باشد و با وى لذع و حرارتى نباشد مثل كلنار و كل سرخ و تخم كل و پوست انار و مازو و قلقطار محرق و شب يمانى و كحل و زنجفر و مس سوخته شسته و صبر و روسنحتج و مانند اينها [ دواى اكال ] و امّا دواى اكال آنست كه خورندهء كوشت عضو باشد و نفوذ و جلا و تحليل و تفريح وى بمرتبهء باشد كه از جوهر كوشت چيزى ناقص سازد مثل زنكار و نوشادر و زرنيخ و آهك كه آب نديده باشد و اشنان و اشق و توبال مس و انزروت و امثال اينها [ دواى منضج ] و اما دواى منضج آنست كه از شان وى آن باشد كه خلط را نضج دهد و اين اثر از دوائى حاصل مىشود كه سخونت باعتدال داشته باشد و باى و قوت قابضه نيز باشد كه خلط را نكاه دارد در محل خود تا نضج بيابد مثل كندم خائيده و خبازى و برك خطمى و تخم كتان و پياز پخته و انجير و زفت و امثال اينها [ دواى محلّل ] و اما دواى محلّل آنست كه در آن حرارتى باشد تا ماده را از عضوى كه در آن محتبس شده باشد تبخير كند جزء بعد جزء تا آن را اينجا پراكنده كند مثل بابونج مصطكى خطمى شيح محرق روغن زيت و اكليل الملك اقحوان زردچوبه جندبادستر و مانند اينها [ دواى جاذب ] و امّا دواى جاذب آنست كه كشنده باشد اخلاط و رطوبات را بموضعى كه ملاقى آنست و حركت دهد بسوى آن بسبب حرارت و لطافتى كه دارد و اين اثر اكر در دواى بكمال باشد باعث آن مىشود كه پيكان و خار و غير آن را در عضوى كه فرو رفته باشد از آنجا كنده شود و به همين جهة ميل كند مثل زراوند طويل و مدحرج و اشق و برك بيد انجير و پياز نركس و بيخ نى و ثانيسا و كوشت حلزون و غير اينها [ دواى جالى ] اما دواى جالى آنست كه پاك كنندهء عضو باشد و دفع كنندهء رطوبت لزجه و جامده كه در سطح عضو بود و حركت دهد و دور سازد مثل عسل و زراوند و زردچوبه و صعتر و سكبينج و انزروت و زفت و غير اينها [ دواى مقطع ] و امّا دواى مقطع آنست كه بسبب لطافتى كه داشته باشد نفوذ كند ميان خلط لزج و عضوى كه بدان چسبنده باشد تا آنكه از عضو آن را جدا سازد مانند خردل [ دواى منغض ] و امّا دواى منغض آنست كه افساد مزاج روح و رطوبة انعضو كند بتحليل بمرتبهء كه صلاحيت جزئيت و بدل ما يتحلل انعضو نداشته باشد و افسادى بمرتبهء نباشد كه عضو را بخورد يا بسوزاند بلكه همچنان رطوبت فاسد را در آنجا باقى دارد و عمل كند در آن به غير حرارت غريزيه و متعفن سازد آن را مثل زرنيخ سرخ و زرد و ثافيسا و زراريج و سركين كبوتر و فرفيون و غير اينها [ دواى موسخ ] و اما دواى موسخ دواى مرطبى است كه مخالط رطوبات قروح شود و آن را زياده كرداند و نكذارد كه خشك